تبلیغات
اس ام اس و جوک جدید - داستان شرطبندیه پیرزن مسن

اس ام اس و جوک جدید - داستان شرطبندیه پیرزن مسن

بهترین سایت جوک و اس ام اس

 


> لاغری ، تناسب اندام و بدنسازی با P90X

15,000 تومان

> آموزش سریع مكالمه انگلیسی نصرت 2

4,000 تومان

> آموزش مكالمه انگلیسی نصرت2 بر روی موبایل

4,000 تومان

> مستند سیاره زمین BBC Planet Earth

10,000 تومان

> كاملترین پكیج آناتومی بدن انسان

5,000 تومان

> كاملترین پك آموزش دفاع شخصی Self Defense

7,000 تومان

> مجموعه كامل آموزشی ASP.Net AJAX

9,000 تومان

> مستند زمین چگونه ما را ساخت؟ How Earth M

8,000 تومان

> آموزش پرورش انواع قارچ های خوراکی

8,000 تومان

> مجموعه مستند سیاره آبی THE BLUE PLANET

8,000 تومان

> تناسب اندام و بدنسازی با P90X

15,000 تومان

> شعبده بازان بزرگ جهان وآموزش پرواز تا 1m

8,000 تومان

> 50سال موسیق اصیل ایرانی

8,000 تومان

> آموزش آرایشگری (متد2010)

15,000 تومان

> آموزش تعمیرات پراید

8,800 تومان

داستان شرطبندیه پیرزن مسن

 

نوع مطلب :داستان کوتاه ،

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت. پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. > وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد. پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!